تبليغاتX
دختر چهل گیس بهار


دختر چهل گیس بهار

چرا دوستت دارم؟

کشتی در دریا نمی ‏داند چگونه آب احاطه ‏اش کرده ‌است

به خاطر نمی ‌آورد چگونگی جنبش ‌های گرداب را

چرا دوستت دارم؟

گلوله در گوشت تن نمی ‌پرسد از کجا آمده ‌است

و هیچ عذری نمی‌ خواهد

چرا دوستت دارم… نپرس

انتخابی ندارم و انتخابی نداری

نزار قبانی

یکشنبه 1391/02/17 | مستانه| |

همین که پایان همه ی دعواها به آغوش تو ختم می شود

حس کلاغ آخر قصه را دارم که در خانه اش لم داده

صدایت را بالا ببر

اما نه آنقدر که از ارتفاع چشمانت بیفتم

شنبه 1391/02/02 | مستانه| |

دلم برای هماغوشی تنگ است

آرام آرام آرام

تا نهایت توحش!

در تاریکی محض

تنها صدای نفسهای تو باشد و بس

بی پروا تمام درد دوریت را فریاد کنم

و بعد از آن...

باز هم تو باشی و من

من نباشم و من ، تا کام گیرد از من سیگار 

کام گیرد و تمام رویاهای مرا با خود دود کند

مستانه

 

یکشنبه 1391/01/20 | مستانه| |

 من خواب بودم

 شما که چشمانتان باز بود بگویید

ایستگاه آخر است؟

نه؟

می توانم دوباره چشمانم را ببندم

شاید خواب رسیدن دیدم !!!

 

جمعه 1391/01/18 | مستانه| |

 عزیز دلم ، تنها امیدم ، اولین و آخرین عشقم

من که حرفی جز دلتنگی ندارم

حرفی جز ابهام فردایمان ندارم

کاری جز انتظار ندارم

تو چاره ی این سر در گمی باش

دریاب مرا

در انتهای بن بست عواطفم تو را منتظرم

  

یکشنبه 1391/01/13 | مستانه| |

 

دلم تنگ است

مثل پیراهن های زمان  کودکی بر تن جوانم

می ترسم دست بزنم از هم بشکافد

لباس نو نمیخواهم

خدایا معجزه کن پیراهنم جادویی گردد

تنگ است...

دلم!

 

جمعه 1391/01/11 | مستانه| |

 ...

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها


 خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از ان مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

جمعه 1390/12/26 | مستانه| |

 

واژه ها را به بازی گرفتن که چه؟

 

بی بهانه دوستت دارم

 

ساده تر از این؟!

 

دوشنبه 1390/12/22 | مستانه| |

 

امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد

فریدون مشیری

 

دوشنبه 1390/11/24 | مستانه| |

 

خداوندا

 

تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

 

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها

 

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

 

دلم بین امید و نا امیدی می زند پرسه

 

می کند فریاد می شود خسته

 

مرا تنها تو نگذاری

 

سه شنبه 1390/10/13 | مستانه| |

 

ارغوانی را دوست ندارم!

آبی و سرخ و سفید در نگاهم یکی است

قهوه ای تیره ی چشم های تو زیباترین رنگ است !

                                                                               مستانه

شنبه 1390/10/03 | مستانه| |

 

همه آرزویم اینروزها این است

 

که در پس انتظارهای ابری ام

 

خورشید حضورت روزی  در آسمان لحظه های من نیز بتابد

 

برای من که به تیک تیک گذشتن ثانیه ها بی حضور تو عادت دارم

 

انتظار تلخ هم شیرین است.

 

دور نیست. کاش زنده باشم

مستانه

 

سه شنبه 1390/09/29 | مستانه| |

 

بسیار در خیابان های خیس و باران زده رفته ام

 

بارها باران باریده است

 

باز هم خیابان های رنگ شده از پاییز و  بوی زمستان !

 

باران می بارد و این بار تنها یاد توست با من

 

یادش بخیر

 

سر خودن بر روی برف ها

 

راه رفتن در سرما، لرزیدن اما خندیدن

 

یادش بخیر جاده های زمستانی

 

یادش بخیر بوسه در پشت پنجره های مه گرفته

 

یادش بخیر نخستین روزها...

 مستانه

یکشنبه 1390/08/29 | مستانه| |

 


دلم هواي ديروز را کرده

هواي روزهاي کودکي را

دلم ميخواهد مثل ديروز قاصدکي بردارم

... آرزوهايم را به دستش بسپارم تا براي تو بياورد

دلم ميخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرين کنم

الفباي زندگي را

ميخواهم خط خطي کنم تمام آن روزهايي که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم ميخواهد اين بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشي تان

هر چه ميخواهيد بکشيد

اين بار تنها و تنها نردباني بکشم به سوي تو

دلم ميخواهد اين بار اگر گلي را ديدم

آن را نچينم

دلم ميخواهد ...


مي شود باز هم کودک شد؟؟؟؟

راستي خدا!

دلم فردا هواي امروز را مي کند؟

پنجشنبه 1390/07/28 | مستانه| |

 
آسمانت آبی...روزهایت خوش رنگ...قلبت پر عشق


چشمهایت پر ز لبخند بهار...دستهایت پر مهر...خاک پایت پر ز نیلوفر باد

تا ز یادت برود هرچه از من باقیست...هر چه که مانده به جای

تا تمامی یابد , غم روزهایی که بی من گذرد

تا که از یاد رود ، غم عشقی که نصیبت کردم


تا که از یاد روم...توی ٍ بی من زیباتر است

من ٍ بی تو اما...من به تقدیر گرفتار شدم...جایٍ آه و گله نیست


من بی تو ، شاید.......به تو محتاج،ولی دورترم....
 
سه شنبه 1390/07/05 | مستانه| |

 قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض


یک طرف خاطره ها ، یک طرف فاصله ها


... در همه آوازها حرف آخر زیباست
 
آخرین حرف تو چیست تا به آن تکیه کنم


حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
 
جمعه 1390/07/01 | مستانه| |

 

آخرین لحظه های تابستانت پر از نم نم آرزوهای قشنگ !


اولین لحظه های پاییزت از نم نم آنها خوشرنگتر !


و من آرزومند براورده شدن آرزوهایت ...

 

جمعه 1390/07/01 | مستانه| |

 

چشمان زیبایت را که باز کنی میبینی!

 

جور نیست، تلاش بیهوده ایست ایستادن در برابر سرنوشت!

 

عشق کافی نیست، هیچ وقت نبوده!

 

از فرهاد هم که بپرسی همین را میشنوی.

 

دل  بستن به  تو حماقت است

 

حماقت نه ، شاید هم وقاحت

 

کاش امیدی بود...

 

دیر گاهی است امید هایی که به خوردم میدهی باورم نیست.

 

فقط سکوت کرده ام ، نظاره گر شده ام ببینم با من چه میکنی!

 

سکوتم را با گلایه بر هم مزن.تو هم نظاره گر باش

 

یکشنبه 1390/06/27 | مستانه| |

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست


 آه از ین درد که جز مرگ منش درمان نیست


این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم


که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست


آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر


 انتظار مددی از کرم باران نیست


به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت


آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست


این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست


گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست


رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید


علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست


صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع


لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست


 تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد


هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست


سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز


ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

                                      هوشنگ ابتهاج

شنبه 1390/06/19 | مستانه| |

 
شعر های زیبا با همه زیبایی  از من نیستند
 
برای تو نیستند 
 
 من از درونم میجوشم برای تو

 

تنها باید نوشت "دوستت دارم"

 

 تو را میپرستم. نه همچون خدا یا بتی سنگی

 

تو را گونه ای دیگر می پرستم!

 

آغوشت را باز کن

 

در تابستان هم محتاج گرمای استوایی دستان تو  هستم.

 

                                                        مستانه

سه شنبه 1390/06/15 | مستانه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست